كوله بار

سحر آهسته راه روز می پیمود

ز برج و باروی دنیای شب،
خورشید پاورچین به شهر صبح می آمد

تو گفتى لحظه ای دیگر رها می شد
هزاران تیر زرین از کمان آرش خورشید

میان کوره راهی
مرد رهرو، راه می پیمود
رهش پایان راهش بود،
بارش کوله بارش بود و
بار کوله بارش، یادگارش بود

میان کوله بارش یافت
یاد و یادگارش را
و با او زیر لب می گفت:
چراغ عمر من بازیچه باد است
و من زین پس پیامم را
پیام بی جوابم را
به گوش باد خواهم گفت

به او می گفت
من از این پس خیالم را
پرستش گاه چشمان تو خواهم کرد

و تا آگه شوى از درد دنياى درون من
ز دستت داد خواهم كرد
ز غم فرياد خواهم كرد

زمانی بعد سر زد از ستیغ کوه خاور
شعله ور خون بوتهٌ خورشید
و لختی بعد میان کوره راهش

مرده بود آن مرد

آن مردی که
بارش کوله بارش بود
و بار کوله بارش، یادگارش بود

بهمن بوستان

1 دیدگاه برای «كوله بار»

  1. بازتاب: clindamicina drug

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هجده + هشت =