کهن دیوار را مانم

کهن دیوار را مانم؛
بپا استاده ام، اما
زبن فرسوده و اندیشناک مردمی هستم
که زیر سایه ام آرامشی دارند
چه سان روبم من این وهم غبار آلود از اندیشه شان؟
آخر چرا اینان … مرا از ظاهرم آباد می پندارند
کهن دیوار شهرم؛ آشنا با رهروان شب
بسا دستا که رویم را خراشیده زدلتنگی
که تا شاید نویسد یادگاری رهروان دیگر شب را
و یا شاید
اگر از پا نیفتادم، نویسد یادگاری
از برای مردمی که بعد ازین از راه می آیند
کهن دیوار شهرم، ایستاده بر ستون خاطراتی تلخ
مگر روزی برآید، دستهای همتی از آستینی
و برگیرد کلنگی را، که بنیادم دهد بر باد
به امید خوشایندی: که ویرانی چو از حد بگذرد آباد می گردد
و بعد از من؛ هر آنگه رهروان شب
به این ویرانه گم کردند ره، خوانند
بر این خاکستر آتش نهاد درد آلوده:
“گرفتار شب هجران آن خورشید رخسارم
خدا را ای فلک بند از گریبان افق واکن”
کهن دیوار را مانم
زپا افتاده از دلتنگی و سختی
23 آذر 1352
بهمن بوستان (93-1314)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سه − دو =